|
" گاهی اوقات از نردبان بالا میروی تا دستان خدا را بگیری غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی!!! "
۸/۸/۸۸
من تو را باز دیدم و به یاد آوردم... که نباید به دلی وعده ی بی مورد داد...! که ستاره بر همه می سوزد٬چشمکی میزند و می گذرد... که قناری ز غریضست که چنین می خواند و ز اجبارست که گل می روید٬چشمه می جوشد ماه می تابد و خورشید چنین می سوزد و به عشق کاری نیست... عشق جز حرف و حدیثی نیست...! و اگر عشق نباشد نیز٬گل می روید آب می جوشد٬ماه می تابد و خورشید می سوزد و فقط این دل سادست که به نام عشق زندگی می بازد...!
چقدر دليل آوردم براي دلم
به همه میگم تموم شد عمر آشنایی ما ولی این حرف دلم نیست تو میای امروز یا فردا
من خودمم ؟! چرا نمی تونم همون چیزی باشم که هستم ؟! خودمو می خوام !! کجایی ؟! هرجا باشی پیدات می کنم. دلم واسه بچگی هام تنگ شده. زمانی که... با یه بستنی قیفی تمام دنیا رو داشتم. زمانی که... با لالایی مامانم می خوابیدم. زمانی که... تو تاکسی رو پای مامانم می شستم زمانی که... با اسباب بازی هام بازی می کردم براشون شعر می خوندم. زمانی که... عروسکم رو رو پاهام می خوابوندم و براش لالایی می گفتم. زمانی که... سر گوجه سبز با داداشم دعوام می شد. زمانی که... مامان بزرگ آش درست می کرد و می رفتم به همسایه ها می دادم. زمانی که... با بچه های محل گرگم به هوا بازی می کردم. زمانی که... آره. اون موقع خودم بودم. دروغی در کار نبود.
به زمین خوردنم تنها بهانه ای بود تا شاید دوباره در چشمانم نگاه کنی و دستت به دستانم بسپاری!
سکوتت رنگ ترانه دارد تار که می نوازی ناگفته هایت می رقصند سکوتم لبریز است و قلم ناتوان از نوشتنش سرشکسته ...
یکی بود ، یکی نبود تا شروع شد قصمون غیر دوس داشتن تو ، دیگه چیزی ندارم تک تک ثانیه هام ، با تو رویایی می شه
زنها اختراعهاي بزرگي نكرده اند، اما مخترعان بزرگ را پرورش داده اند.
چه حقیرند مردمان ، وقتی نه جرات دوسـت داشتن دارند نه اراده ی دوسـت نداشتن نه لیاقت دوسـت داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن... اما شعر عـاشـقانه می خوانند ، مدام !
بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنویسید این درخت , عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود
تنها بنايی كه هر چه بيشتر بلرزد محكمتر می شود ، دل آدمی است.
آدمها انقدرها هم تنها نیستند ، همیشه یک نفر هست یک نفر که آن بالا همیشه همراه ماست ولی از همه ی ما تنهاتر اوست
کاش از یاد بردن ، به سادگی به یاد آوردن بود !
آنجا که هر کس میخواهد فقط حرف خود را بزند ، شما تنها از سکوتتان بگویید.
باز باران ! پا به پای بغض سنگین
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی
يه روزي يه فرشته با دو تا چشم پاک و زيبا که دل همه آدما رو اسير خودش ميکرد با يه لبخند قشنگ رنگ گلاي صورتي ... با نگاهي که پر از عشق به يک قاصدک خسته بود ... اومد و واسه هميشه دل دخترک رو برد ... عوضش غصه هاشو ازش گرفت . حالا ديگه اون تنها نبود اون شده بود قهرمان روياهاي سبز دخترک ... هموني که عاشق چشماش شده بود هموني که با ديدنش ديوونه ميشد ... هموني که با صداش و نگاش زندگي ميکرد دل اونو از همون لحظه اول برد ... به کجا ؟ نميدونم ... شايد پيش ستاره ها ... حتي از کهکشوناي آسمون هم دورتر ... آره ! اون شد عشق و نياز دخترک ... حالا ديگه با عشق اين فرشته صبور و ماه و موندني بي بهونه زندگي ميکرد . چون اون شده راز طلوع زندگــيش ... مگـه از دوري اون خوابـش ميبرد؟ اما ... حالا دخترک يه غصه داره يه غم خيلي بزرگ ... رنگ غم وقتي که رو برفاي زمستون مي شينه ... ميدوني غصه دخترک چيه ؟ دخترک ميگفت اگه يه روز يا يه شب ... فرشته اون از اينجا بره ؟ اگه يه دختر ديگه عاشقش بشه !!! اگه يه وقت يادش بره يه کسي پشت يه انتظار زرد ... داره از دوري اون اينجـوري پـر پـر ميزنه . آخه دخترک همين يه عشقو توي اين دنيا داره ... جون گلاي نيلوفر توي مرداب شما بگين کجا صبوري ميفروشن ؟ آخه اگه بره تحملش تموم ميشه ... دوباره ميشه مث گذشته ها ... منتها اين دفعه ديوونه تر ...
غمهای زمانه را فراموشم کرد
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ وبازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست
مشکل اینجاست که هرچه فریاد داریم ، بر سر ناشنوایان میزنیم
تو آسمون ، همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره پس هر وقت آسمون دلت ابری شد ، با ابرا نجنگ فقط اوج بگیر ...!
می دونی یه وقتایی آدما به یه جایی می رسن که بهش میگن بن بست ... داری می خندی و واسه خودت همین جوری میری ... بعدش یهو محکم می خوری به یه دیوار آجری ! که یه تابلوی آهنی بهش میخ کوب شده که روش نوشته : بن بست ! از اینجا به بعدشو دیگه نمی ذارن بری ... فقط یه راه داری ، اونم اینه که از دیوار رد بشی ... یا اینکه یه کاری کنی که دیواره ، دیوار بودن یادش بره و محکم بریزه رو زمین ، پودر بشه ! اما آخه من مگه چقدر زور دارم ؟! ...
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالی است... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی است و عریان... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار... لمس کن لحظه هایم را... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن
راز عشق در این است که باور ها آرمان ها و اهدفتان را با یکدیگر در میان بگذارید |
About
Archivesآذر 1388آبان 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 Links
ღ. نصیحت .ღ |