تبليغاتX
ღ دختــــر تـنـهــا ღ

ღ دختــــر تـنـهــا ღ

 

" گاهی اوقات از نردبان بالا میروی تا دستان خدا را بگیری

غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی!!! "

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت14:16توسط ღ ArTiNa ღ | |

۸/۸/۸۸

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت2:51توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

من تو را باز دیدم و به یاد آوردم...

که نباید به دلی وعده ی بی مورد داد...!

که ستاره بر همه می سوزد٬چشمکی میزند و می گذرد...

که قناری ز غریضست که چنین می خواند

و ز اجبارست که گل می روید٬چشمه می جوشد

ماه می تابد و خورشید چنین می سوزد

و به عشق کاری نیست...

عشق جز حرف و حدیثی نیست...!

و اگر عشق نباشد نیز٬گل می روید

آب می جوشد٬ماه می تابد و خورشید می سوزد

و فقط این دل سادست که به نام عشق

زندگی می بازد...!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت20:13توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

چقدر دليل آوردم براي دلم
چقدر بهانه تراشي کردم
ولي انگار نه انگار
دلم به دل کندن از تو راضي نمي شد که نمي شد
به او  گفتم که تو يک فرشته ا ي
و من که در آدم بودن هم کم آورده بودم !
با اين حال دور از چشم دلم 
هميشه ، تو تنها آرزوي من از خدا بودي !!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت22:8توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

به همه میگم تموم شد عمر آشنایی ما

ولی این حرف دلم نیست

تو میای امروز یا فردا

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت19:19توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

من خودمم ؟!

چرا نمی تونم همون چیزی باشم که هستم ؟!

خودمو می خوام !!

کجایی ؟!

هرجا باشی پیدات می کنم.

دلم واسه بچگی هام تنگ شده.

زمانی که... با یه بستنی قیفی تمام دنیا رو داشتم.

زمانی که... با لالایی مامانم می خوابیدم.

زمانی که... تو تاکسی رو پای مامانم می شستم

زمانی که... با اسباب بازی هام بازی می کردم براشون شعر می خوندم.

زمانی که... عروسکم رو رو پاهام می خوابوندم و براش لالایی می گفتم.

زمانی که... سر گوجه سبز با داداشم دعوام می شد.

زمانی که... مامان بزرگ آش درست می کرد و می رفتم به همسایه ها می دادم.

زمانی که... با بچه های محل گرگم به هوا بازی می کردم.

زمانی که...

آره. اون موقع خودم بودم. دروغی در کار نبود.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت23:27توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

به زمین خوردنم

تنها بهانه ای بود

تا شاید

دوباره در چشمانم نگاه کنی

و دستت به دستانم بسپاری!

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت23:56توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

سکوتت رنگ ترانه دارد

تار که می نوازی

ناگفته هایت می رقصند


سکوتم لبریز است

و قلم ناتوان

از نوشتنش سرشکسته ...

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت23:50توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

یکی بود ، یکی نبود تا شروع شد قصمون
می دونستم که تکی ، مثله ماه آسمون
می دونستم تو عزیزم ، قدر عشقو می دونی
می دونستم تو همونی که همیشه می مونی
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بذارم
تو وصله ی جون منی ، منم فقط تو رو دارم

غیر دوس داشتن تو ، دیگه چیزی ندارم
همه عمر من تویی و بی تو من کم میارم
ماه من ، واسه من از تو بهتر کسی نیست
بیا تو کتاب عشق ، فصلی تازه بنویس
بگو منم دوست دارم ، محاله تنهات بذارم
تو وصله ی جون منی ، منم فقط تو رو دارم
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بذارم
تو وصله ی جون منی ، منم فقط تو رو دارم ، منم فقط تو رو دارم

تک تک ثانیه هام ، با تو رویایی می شه
تو سکوت لحظه هام ، ببین چه غوغایی می شه
روی چشمام جا داری اگه منت بذاری
منو از خودت بدونی و بگی دوسم داری
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بذارم
تو وصله ی جون منی ، منم فقط تو رو دارم

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت14:56توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

زنها اختراعهاي بزرگي نكرده اند، اما مخترعان بزرگ را پرورش داده اند.

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت23:11توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

چه حقیرند مردمان ، وقتی نه جرات دوسـت داشتن دارند

نه اراده ی دوسـت نداشتن

نه لیاقت دوسـت داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن...

 اما شعر عـاشـقانه می خوانند ، مدام !

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت23:8توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود

اهل زمین نبود

نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

پاک بود

چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

این درخت , عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت1:6توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

تنها بنايی كه هر چه بيشتر بلرزد محكمتر می شود ، دل آدمی است.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت1:1توسط ღ ArTiNa ღ | |

 
نمی دانم چه میخواهی ، چه می جویی ، چه میگویی

که گه بر دیده بنشینی ، گهی از دیده بگریزی
 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت22:45توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت20:43توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

آدمها انقدرها هم تنها نیستند ،

همیشه یک نفر هست

یک نفر که آن بالا همیشه همراه ماست ولی از همه ی ما تنهاتر اوست

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت20:7توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

کاش از یاد بردن ، به سادگی به یاد آوردن بود !

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت20:58توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

آنجا که هر کس می‌خواهد فقط حرف خود را بزند ، شما تنها از سکوتتان بگویید.

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت20:57توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

باز باران !
نه نگو یید با ترانه !
می سرایم این ترانه جور دیگر :


باز باران بی ترانه
دانه دانه
میخورد بر بام خانه
یادم آید روز باران ...

پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان

عاشقی سر خورده بودم
میدریدم قلب خود را
دور میگشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان .
میشنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پر بهانه
زود بر گردی به خانه .
یادت آید ؟
هستی من !
آن دل تو جار میزد
این ترانه
باز باران ،
باز میگردم به خانه ...

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت12:50توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

تو مرا می فهمی من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت10:40توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

يه روزي يه فرشته با دو تا چشم پاک و زيبا که دل همه آدما رو اسير خودش ميکرد

 با يه لبخند قشنگ رنگ گلاي صورتي ... با نگاهي که پر از عشق به يک قاصدک خسته بود ...

اومد و واسه هميشه دل دخترک رو برد ... عوضش غصه هاشو ازش گرفت .

حالا ديگه اون تنها نبود اون شده بود قهرمان روياهاي سبز دخترک ...

هموني که عاشق چشماش شده بود هموني که با ديدنش ديوونه ميشد ...

هموني که با صداش و نگاش زندگي ميکرد دل اونو از همون لحظه اول برد ...

به کجا ؟ نميدونم ...

شايد پيش ستاره ها ... حتي از کهکشوناي آسمون هم دورتر ...

آره ! اون شد عشق و نياز دخترک ...

حالا ديگه با عشق اين فرشته صبور و ماه و موندني بي بهونه زندگي ميکرد .

چون اون شده راز طلوع زندگــيش ... مگـه از دوري اون خوابـش ميبرد؟

اما ... حالا دخترک يه غصه داره يه غم خيلي بزرگ ...

رنگ غم وقتي که رو برفاي زمستون مي شينه ...

ميدوني غصه دخترک چيه ؟

دخترک ميگفت اگه يه روز يا يه شب ... فرشته اون از اينجا بره ؟

اگه يه دختر ديگه عاشقش بشه !!! اگه يه وقت يادش بره يه کسي پشت يه انتظار زرد ...

داره از دوري اون اينجـوري پـر پـر ميزنه .

آخه دخترک همين يه عشقو توي اين دنيا داره ...

جون گلاي نيلوفر توي مرداب شما بگين کجا صبوري ميفروشن ؟

آخه اگه بره تحملش تموم ميشه ... دوباره ميشه مث گذشته ها ...

منتها اين دفعه ديوونه تر ...


 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت1:9توسط ღ ArTiNa ღ | |


از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد

غمهای زمانه را فراموشم کرد

 

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت12:40توسط ღ ArTiNa ღ | |


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ وبازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .


+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت23:34توسط ღ ArTiNa ღ | |


از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردیست


+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت23:32توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

مشکل اینجاست که هرچه فریاد داریم ، بر سر ناشنوایان می‌زنیم

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت12:5توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

تو آسمون ، همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره

پس هر وقت آسمون دلت ابری شد ، با ابرا نجنگ

فقط اوج بگیر ...!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت0:22توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

می دونی یه وقتایی آدما به یه جایی می رسن که بهش میگن بن بست ...

داری می خندی و واسه خودت همین جوری میری ...

بعدش یهو محکم می خوری به یه دیوار آجری !

که یه تابلوی آهنی بهش میخ کوب شده که روش نوشته : بن بست !

از اینجا به بعدشو دیگه نمی ذارن بری ...

فقط یه راه داری ، اونم اینه که از دیوار رد بشی ...

یا اینکه یه کاری کنی که دیواره ، دیوار بودن یادش بره و محکم بریزه رو زمین ، پودر بشه ! 

اما آخه من  مگه چقدر زور دارم ؟! ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت0:21توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالی است...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی است و عریان...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...

لمس کن لحظه هایم را...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن

 

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت1:45توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

راز عشق در این است که

باور ها آرمان ها و اهدفتان را با یکدیگر در میان بگذارید

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت0:28توسط ღ ArTiNa ღ | |

 

شايد كسي را كه با تو خنديده فراموش كني اما كسي را كه با تو اشك ريخته هرگز ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت0:26توسط ღ ArTiNa ღ | |